دیشب داشتیم سریالی تماشا میکردیم. شخصیت اصلی کارآگاهیست که بهوسیلهی بیسیمی قدیمی با پدرش در سال 1996 گفتوگو میکند. داستان جالبی است. اگر به ژانر تخیلی-جنایی علاقهمندید، پیشنهاد میکنم ببینید. در صحنهای، کارآگاه وارد فیسبوکش شد و صفحهای را بررسی کرد. به خواهرم گفتم: «یه زمانی چقدر تو فیسبوک فعال بودم. حالا چند ساله که واردش نشدم و دیگه حتا رمز عبورمم یادم نمیآد.» خواهرم پیشنهاد داد امتحانی بکنم تا شاید بتوانم وارد فیسبوک شوم.
شب پیش از خواب، اپ فیسبوک را بهروزرسانی کردم و با چند تلاش توانستم واردش شوم. کمی صفحهام را بالا و پایین کردم. جز چند پست از دوستانی که خارج از کشور هستند، چیز دیگری نبود. با خودم گفتم پیامهایم را ببینم، شاید پیام جدیدی داشته باشم. با باز کردن مسنجر، خشکم زد. آخرین پیام مربوط بخ منیژه بود که تولدم را تبریک گفته بود. منیژه را در کمال ناباوری در اثر سرطان از دست دادم. بغض گلویم را فشرد. یاد چهرهی مهربان و مظلومش افتادم. اشکهایم بیمحابا فرو ریختند. فیسبوک را بستم. چیزی جز درد برایم نداشت.
دیدگاه خود را بنویسید