هشدار: این متن حاوی اسپویل است.

□ خلاصه‌ی کتاب «جزیره‌ی شاتر»:

جزیره‌ی شاتر رمان جنایی _ پلیسی نوشته‌ی دنیس لهین است. این کتاب را کوروش سلیم زاده ترچمه کرده است. دو مارشال آمریکایی برای بررسی ماجرای فرار یک زن از یک مرکز نگهداری مجرمان خطرناک، به جزیره‌ی شاتر می‌روند. البته علت اصلی آمدن مارشال اصلی یعنی تدی، پیدا کردن فردی است که خانه‌ی او را آتش زده و باعث مرگ همسرش شده است. با این‌که جزیره بسیار کوچک است، اثری از زن گمشده پیدا نمی‌کنند. زن ناگهان خودبه‌خود پیدا می‌شود، اما هیچ توضیحی درباره‌ی این‌که کجا بوده و چطور فرار کرده، نمی‌دهد. مارشال اصلی که داستان حول محور شخصیت او می‌چرخد، سرنخ‌هایی پیدا می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که در بیمارستان آزمایش‌ها و عمل‌های جراحی خطرناک و غیرقانونی روی بیماران انجام می‌شود.


پس از بررسی‌های زیاد و صحبت کردن با بعضی بیماران و نگهبانان، تدی به این نتیجه می‌رسد که افرادی برای مقاصدی شوم، او را به جزیره آورده‌اند. او تلاش می‌کند با اولین کشتی از جزیره فرار کند اما موفق نمی‌شود. در اواخر داستان، همکارش هم گم می‌شود و تدی تصور می‌کند او را کشته‌اند. تا این‌که تدی سرانجام به خود می‌آید و متوجه می‌شود که دو سال است در این مرکز بستری و تحت‌درمان است. پزشک معالجش بازی‌ای را ترتیب داده تا تدی درمان شود و از دنیای ساختگی‌اش فاصله بگیرد. درواقع تدی خودش همسرش را کشته است، چون همسرش دچار افسردگی بوده و سه فرزندشان را غرق کرده است.


تا یک‌سوم ابتدایی کتاب، داستان زیاد برایم جالب نبود. توصیفات زیادی داشت که حوصله‌سربر بود. اما از میانه‌ی کتاب، داستان چنان هیجان‌انگیز شد که بااشتیاق آن را خواندم و تا آخر داستان اصلاً حدس نزدم که ماجرا چیست. اگر طرفدار داستان‌های پلیسی _ معمایی هستید، خواندن این کتاب را به شما پیشنهاد می‌کنم.


□ امروز به سایت دوستانی که در دوره‌ی اول سایت نویسنده شرکت کرده بودند، سر زدم. در کمال تعجب، آخرین مطلبشان مقاله‌ای بود که در کلاس نوشته بودیم، بیشتر از یک ماه قبل. خب، این‌طور نوشتن چه فایده‌ای دارد؟ اگر قرار باشد فقط وقتی در دوره و کلاسی شرکت می‌کنیم، بنویسیم که هیچ‌وقت نویسنده نمی‌شویم. کار را نباید رها کرد. این استمرار است که از آدمی نویسنده می‌سازد. به تجربه دریافته‌ام که اگر در کار نوشتن فاصله بیندازم، شروع دوباره مثل همان بار اول دشوار خواهد بود.


□ دیروز با برادرم رفتیم آکواریوم بخریم، ناهار را در رستوران خوردیم. داشتم دست‌هایم را می‌شستم که دخترک یازده‌دوازده‌ساله‌ای ازم پرسید: «موهات‌و خودت درست کردی؟» خندیدم و گفتم: «آره.» لبخند زیبایی زد و گفت: «خیلی قشنگه.» سادگی و معصومیتش به دلم نشست. مانتو و مقنه به تن داشت. به یاد نوجوانی خودم افتادم. انگار یک قرن پیش بود.